به یاد فرزاد کمانگر

23 +

f49fu4r2.jpg

هفت سال پیش در چنین روزی یکی از سیاه ترین حاکمیت های جهان تن رنجور و خسته ای را به دار آویخت که تنها آرزو داشت ماهی سیاه کوچولو داستانهای صمد بهرنگی باشد.

هفت سال پیش در چنین رو ز ی حق حیات را از کسی گرفتند که تمام وجودش سرشار از زندگی بود.هفت سال پیش در چنین روزی آقا معلم دانش آموزانی را به دار آویختند که در یکی از محروم ترین نقاط دنیا به کودکانش به روز ترین درسهای آزادی و درست زیستن را آموزش میداد.


هفت سال بدون آقا معلم گذشت، اما کماکان ما در حال آموختن درس های آقا معلم هستیم،از او آموختیم درد انسان بودن،آزادگی و صبوری کردن را به دور از وابستگی ها و از او آموختیم اندیشیدن  بر پایه انسانیت به دور از تعصب های ملی و نژادی  و مذهبی را،حاکمیت ها کور و کرند آنها نمیدانستند با به دار کشیدن او نه تنها نمیتوانند دانش آموزانش را بی معلم کنند بلکه به تعدادشان می افزایند،آری از آن زمان به بعد من و بسیاری از ما دانش آموزان آقا معلمی شدیم  تا در نبودش ادامه دهنده راهش باشیم.


آری حاکمیت های مستبد میدانند که قهرمانانی که روح سرکش و آزاده ای دارند را در هیچ زندانی و سلولی نمیتوان به بند کشید به همین سبب آنهارا سلب حیات میکنند.اما آنها نمیدانند در زمانه ای که انسان ها بر خلاف ظاهر زیبایشان درونی متعفن دارند و برای رسیدن به پست و مقام تن به هر ذلت و خواری میدهند مهم ماهی سیاه بودن و شنا بر خلاف جهت آب است. شاید حاکمیت توانسته باشد با گذاشتن سد سر راه دریا یا خشکاندن رودخانه مانع رسیدن ماهی سیاه کوچولوی کردستان به دریا شده باشد، اما از هفت سال پیش عطش و میل ماهی بودن را برای بسیاری از جوانان هم نوعش را دوصد چندان کرد

kkp258ze.jpg

از هفت سال پیش تا به امروز دنیا آبستن حوادث بسیاری چون جنگ، کشتار و غارت انسانها بوده است اما دلاورانی چون آقا معلم ما از لابه لای این سیاهی راه رسیدن به دریا را پیمودند.دلاوران کوبانی و مبارزان روژئاوا بعد از رسیدن به دریای آرزوهایشان و جهانی شدن مقاومت و ایستادگیشان در اولین اقداماتشان مدرسه ای به نام فرزاد کمانگر بنا کردند تا پیامی باشد به تمام دیکتاتورهای جهان تا بدانند نمیتوان با خشکاندن آب دریا رویای ماهی سیاه کوچولو بودن را از ببن برد.


گر چه از نوزده اردیبهشت هفت سال پیش فرزاد در بین ما نیست اما یاد و خاطره فرزاد در دل ما زنده است.فرزاد دیگر یک شخص نیست یک مکتب است برای ما و تا زندایم دانش آموزش خواهیم ماند و ادامه دهنده راه او خواهیم بود.


بعد از هفت سال این سنگ قبر ها هنوز مزاری ندارند تا مزار ابدی شان دل هزاران انسان آزادی خواه و برابری طلب در جهانی بدون مرز باشد!

eqd64hd5.jpgپی نوشت: تا زنده ام خاطرات،راه و هدفت ادامه دارد رفیق...


#فرزاد_کمانگر #اعدام #معلم #کردستان #نابرابری #مقاومت #زندگی #زندان #شکنجه #آزادی #انسانیت


lnqitsgk.jpg



Boosters

Members who have given this post a Boost with their Coins

2 comments

Best   /  Newest   /  Oldest
MashGhasem MashGhasem (@MashGhasem) Pinned comment
نامهء فرزاد کمانگر به معشوقش

نازنینم دوباره سلام

وقتی که از من پرسیدی چه آهنگی را دوست دارم تا برایم بنوازی، برای لحظەای ماندم، سکوت کردم، ذهنم را زیرورو کردم تا بتوانم آهنگی را که بتواند همه احساسم را بعد از ماهها دوری از تو نشان دهد به زبان بیاورم.

خواستم زیباترین و عاشقانەترین آهنگ را انتخاب نمایم. هنوز آهنگی را به زبان نیاوردە بودم، که تو آهنگ نازنین مریم را با زیبایی برایم نواختی، تا سیم های تلفن آن همه احساس و شور تو و آهنگ نازنین مریم را به قلبم برساند.

سوال تو و آهنگ نازنین مریم بهانەای شد برای نگارش این دل نوشته. نامەایی که می دانم بارها باز و بسته خواهد شد، ولی امیدوارم در نهایت نفر آخری که آن را می خواند خودت باشی.

مهربانم؛ به هر آهنگی که فکر کردم، نشانی از چوبه دار، بوسه آخر، ظلم ظالم، ترکه بیداد، جور صیاد، اشک مادر را در خود داشت.

ترسیدم انگشتانت با لمس این همه واژەهای سرشار از درد، از نواختن بازایستد. به سراغ آهنگ های سرزمین مادری ام رفتم. دیدم در موسیقی ما نیز ردی از خون، بوی سرب، جای پوتین دیده می شود. باز ترسیدم که چشمانت بگرید و دستت را برای نواختن یاری ننماید.

تصمیم گرفتم به تو بگویم، خودت شعری بنویسی، آهنگی بسازیی یا ترانەایی؛ مالامال از امید. آهنگی که دزیده نخوانیمش، آهسته در دل زمزمەاش نکنیم، به خاطرش حبس نکشیم، آهنگی که با خواندنش چشمهای مان پر اشک نشود و نگاهمان را به قاب عکس روی دیوار ندوزد و هق هق گریەیمان را سر ندهد. آهنگی که بتوانیم به دور آتش نوروز، دست در دست هم، با صدای بلند فریادش بکشیم، لبخند بزینم، برقصیم و بخوانیمش.

فقط فراموش نکن؛ نت آن را برای دخترکی بنویس که دوست دارد مادر را "دایه" بنویسد و زن را "ژن". ولی افسوس، افسوس نمی داند فردا در هنگامه مادر شدن، نطفه رحمش را به امید جنس اول بودن جستجو می کنند. برای دخترکی که در سرزمین او زنان هنوز برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق خود باید حبس بکشند.

برای دخترکی که در فردای بزرگسالی به دنبال عزیز گم کردەاش، از این زندان به زندان دیگر می رود وچشم به کاغذ چسپیده بر در زندان در میان اسامی زندگان، تند و تند به دنبال عزیزش می گردد.

نت آهنگت را برای پسرکی بنویس که می خواهد نان را "چورک" بنویسد و آب را "سو". ولی افسوس، افسوس نمی داند که سفره خالی از نان پدر کارگرش را با هیچ زبان و کلمەای نمی توان رونق بخشید.

برای دستان پینه بستە پدرش، برای چشمان کم سوی مادرش نتی بنویس تا مژده نان باشد، نتی که یادآور فقر و نابرابری سالهای دور و دراز زندگیش نباشد.

شعری بنویس برای مادری کە سالهاست چشم بە در بە انتظار بازگشت فرزند است و هر پنجشنبه گور گمنام و در هم شکستەایی را آهستە و بە دور از چشم همە در آغوش می کشد، مادری کە سالهاست خورشید را شرمندە از این همە صبوری و وفاداری خود نمودە.

برای پدری کە با دیدن هر سرو تنهایی، بە یاد تنهایی و غریبی گورستانی می افتد کە فرزند او را سالهاست درون خود نگە داشتە و از دور بە آن چشم می دوزد و حسرت یک دل سیر اشک ریختن بر مزار فرزند را در دل نگە داشتە است.

مهربانم؛ با من یا بی من، بە سرزمینم برو. گلە نکن کە زیادە از حد دوستش دارم، باور کن برای من قطعەایی است از این جهان، نمی خواهیم بە دور آن دیوار بکشیم یا آن را از این دنیا جدا بسازیم، اما آلام و دردهای بی شمار این مردم تعلق بە آنها را شیرین تر می کند. دردهایی کە سالهاست در رگ و ریشەی ما و سرزمین مان جا خوش کردە است، رنجهایی کە همزاد و همراە ساکنانش شدە است. شعری بنویس؛
See More
1 +
 
MashGhasem MashGhasem (@MashGhasem) Pinned comment
مهربانم؛ با من یا بی من، بە سرزمینم برو. گلە نکن کە زیادە از حد دوستش دارم، باور کن برای من قطعەایی است از این جهان، نمی خواهیم بە دور آن دیوار بکشیم یا آن را از این دنیا جدا بسازیم، اما آلام و دردهای بی شمار این مردم تعلق بە آنها را شیرین تر می کند. دردهایی کە سالهاست در رگ و ریشەی ما و سرزمین مان جا خوش کردە است، رنجهایی کە همزاد و همراە ساکنانش شدە است. شعری بنویس؛ برای خواهری کە آرزوی کل زدن در عروسی برادر هنوز بر دلش سنگینی می کند و هر جمعە با شنیدن صدای شادی وعروسی مردم، نگاهی بە عکس غبار گرفتەی برادر بر روی دیوار می اندازد و چشمانش ابری می شود.

آهنگت را همانجا بساز، اما بگذار مزە تلخ فقر ریتم آن باشد. شعرت را همانجا بنویس، اما بگذاز وزن آن بر پایەی امید بە دنیایی برابر باشد.

آنجا؛ در میان کوهها و جنگلهای بلوطی کە تنها پشتیبان و یاور مردم دیارمان بودە، در کنار رودخانەهایی کە اشک نگریستە مردم را از دل کوهها بە دور دستها می برند تا در تنهایی در دریایی دور دست بگریند، بنشین و آهنگت را بساز.

آنجا؛ با من یا بی من، آن همە شکوە و زیبایی را بە عنوان پیوند تعلقمان با سرزمینی کە همیشە آبستن درد است، سرزمینی کە کودکانش برای رنج کشیدن قد می کشند و بزرگ می شوند بنشین؛ خاک سرزمینم را بە جای من لمس کن و در گوشش نجوا کن:

ای زمین مادر

ای مام میهن

اینجا؛

در دل تو

استخوانها و خاطرات نیاکانم نهفتە است

اینجا؛

اجداد و نوادگان و فرزندانم مدفون شدە اند

ای سرزمین من

ای مادر نیاکانم

کاش می توانستم زیباییهایت را دوبارە نوازش کنم

صفایت را بە تماشا بنشینم

سکوتت را همراهی کنم

کاش می شد دردهایت را تسکین دهم

و

اشکهایت را بگریم

کاش می شد....

بە امید دیدن دوبارەی تو و طلوع آفتاب

فرزاد

زندان اوین- بند هفت
See More
1 +
 
More