حُضورِ خلوتِ اُنس است و دو جوانِ "هيپى" در كيوسكِ تلفن در تهران در خلوتِ خيابان و از راه رسيدنِ يكباره يك مردِ موتورگازى سوار در سالِ هزار و

17 +

حُضورِ خلوتِ اُنس است و دو جوانِ "هيپى" در كيوسكِ تلفن در تهران در خلوتِ خيابان و از راه رسيدنِ يكباره يك مردِ موتورگازى سوار در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدى: از آن عكس هاىِ عجيب و غريبِ دهه پنجاهِ خورشيدى در ايران است، كه گويا در يكى از مجلاتِ و هفته نامه ها مثلِ سياه و سپيد يا جوانان چاپ شده است، در شرحِ زيرِ عكس نوشته شده كه اين دو جوانِ هيپى از خلوتِ خيابان استفاده كرده و همديگر را در كيوسكِ تلفن در آغوش گرفته اند، غافل از اينكه نگاهِ مردِ موتورسوار، حركاتشان را زيرِ نظر دارد. اما براىِ من، اين عكس، يك ژستِ اسرارآميز است، يك حركتِ افشا كننده كه شايد دهه پنجاه و در نگاهى عظيم تر، كلِ "تاريخِ عاشقانه ها" را خلاصه مى كند، كيوسكِ تلفن، مكانِ يك نفره اى كه هميشه انسان را به يك "صداىِ غايبِ آن سوى خط" وصل مى كند، تلفنِ سكه اى، كه ارتباط را به قيمتِ انداختنِ سكه در شكافِ تلفن ممكن مى كند، رابطه ميانِ سرمايه، صدا، عشق و رابطه. اين اتاقِ يك نفره، يكباره وصل مى شود به بوسه اى دو نفره، به يك وصلِ رايگان، بى هيچ صدايى، سكوتِ سراسر لمس و نفس، و "اينك انسان" كه يكباره همه عاشقانه هايش، محكوم به يك "نگاهِ خيره سوم شخص" است، كه هر عاشقانه اى، انگار يك "شخصِ ثالث" دارد، و هيچ عاشق و معشوقى، تا عاشق هستند، از كشف اين "حفره مهلكِ پنهان" ناتوان هستند، كه عشق، هميشه شروعِ داستان است، همان چيزى كه "آسان نمود اول" ولى يكباره با حضورِ چيزهاىِ سوم، "افتادنِ مشكل ها" آغاز مى شود، مثلِ هيپى ها، كه به دنبالِ عشقِ خالص و سرشار از طبيعت هستند، اما يكباره، مى فهمند كه "خودِ عشق و رابطه زن و مرد" چيزى بر خلافِ و در نبرد با طبيعت بوده است، كه "سكوتِ كيوسك وارِ عشق را نعره اگزوزِ موتورگازى" در هم مى شكند.



Boosters

Members who have given this post a Boost with their Coins

0 comments

More