مرگ کاسترو مستبد و درمانگی فکری چپ ایرانی، جلال ایجادی

1 +

فیدل کاسترو مرد. او یک تاریخ و یک تراژدی بود. با آرمانهای میهن پرستانه انقلاب کرد و با کشتار و سرکوب مخالفان و حمایت شوروی، طی شصت سال، حکومت فردی و خانوادگی خود را تضمین نمود. مرگ فیدل کاسترو حکومت اسلامی ایران را متاثر ساخت زیرا سران حکومتی مانند خامنه ای، یزدی، خاتمی، احمدی نژاد، روحانی، حسن خمینی با او ملاقات داشتند و باو احترام میگذاشتند. با مرگ کاسترو چپ های ایران و روشنفکران زیادی نیز بسیار متاثر شدند. این نخبگان ایرانی کاسترو را بعنوان یک رهبر بزرگ و منشا الهام معرفی کردند. بنابراین یکبار دیگر ما شاهد بیماری ایدئولوژیک این چپ و آرکائیسم فکری آن میباشیم. وابستگی ذهنی و روانی به اسطوره های ایدئولوژیک هویتی، آنچنان نیرومند است که تاریخ نمی تواند به راحتی آن را تغییر دهد.

نخبگان چپ در ایدئولوژی استبداد و کرنش

زمانیکه استالین مرد میلیونها کارگر و کمونیست و روشنفکر گریستند، هنگامیکه مائو مرد میلیونها کشاورز و کارگر و افراد چپ مارکسیست لنینیست گریه کردند و امروز با مرگ فیدل کاسترو بخشی از مردم کوبا و سیاسیون و کمونیستهای جهان اندوهگین میباشند. بدنبال خبر مرگ کاسترو، رهبر حزب کمونیست چین گفت:«رفیق کاسترو تا ابد زندگی خواهد کرد.»، رهبر روسیه پوتین گفت:«کاسترو سمبول یک دوره از تاریخ مدرن است.». بن کی مون دبیرکل سازمان ملل گفت در زمان زمامداری کاسترو کوبا در زمینه سوادآموزی و سلامتی و بهداشت پیشرفت نمود.اینگونه گفته های یک جانبه در چارچوب دیپلوماسی جهانی قابل فهم است و نمی تواند بیانگر همه واقعیت باشند زیرا دیپلوماتیک میباشند. ولی زمانی که سیاسیون و روشنفکران چپ به ستایش مدل کوبا می پردازند مسئله متفاوت است. در کنار مواضع حاکمان، شخصیت های سیاسی اپوزیسیونی چپ در جهان نیز برای کاسترو نوشتند. بعنوان نمونه در فرانسه رهبر حزب کمونیست و ملانشون رهبر چپ پوپولیستی، اندوه خود از مرگ کاسترو را بیان داشتند و در ستایش سیاست و شخصیت او به راهپیمایی عمومی پرداختند. چپ ایران نیز به شیوه خود و با احساس خود عمل کرد و مرگ کاسترو را ضایعه بزرگ ارزیابی نمود.

توده های متوهم و سیاسیون و روشنفکران شیفته و ایدئولوژی زده، برای دیکتاتورها گریه میکنند. در نظام اجتماعی، دستگاه ایدئولوژیک حاکم، نبود آگاهی خردمندانه و نقادانه در ذهن توده ها و بازتولید توهم ها و خرافات کهنه، توده ها را آماده کرده است، تا آنان قربانی باقی بمانند. توده ها برای هیتلر کف زدند و چشم خود را در برابر کوره های آدم سوزی بستند و توده ها برای خمینی زنده باد گفتند و خود را فدا کردند. توده خرافه زده از ارزشهای ترقیخواهانه دور بوده و در خدمت ارتجاع است و بنابراین توهم و خرافه آنان ارزش مثبتی بشمار نمی آید. اما در کنار توده ها، نخبگان سیاسی و روشنفکری اسیر ایدئولوژی بسیارند. روشنفکران ایرانی که عقل را تعطیل کرده و خود را در خدمت دین اسلام و توده های خرافی گذاشتند و یا خود را وقف ایدئولوژی توتالیتاریستی نمودند، بیشمارند. روشنفکرانی که انرژی و آرمانخواهی خود را برای تقویت استالینیسم و مائوئیسم و کاستریسم بکارگرفتند، طی دهه های اخیر نقش بزرگی در کجروی ها ایفا کردند. تجربه ثابت کرده که در سیاست، اغلب وقتها کار با آرمانخواهی و صداقت آغاز میشود و سپس به بوروکراسی و جنایت و سرکوب منجر میشود. آیا آرمانخواهی و صداقت برابر با عدالت خواهی و ترقی خواهی و احترام به ارزشهای انسانی است؟ هرگز. هیتلر و استالین هم آرمان برای یک جامعه جدید داشتند، یکی جامعه پاک متکی بر فرمانروایی نژاد برتر و دیگری جامعه خوشبخت و بدور از استثمار متکی بر دیکتاتوری پرولتاریا. هر دو بشریت را قتل عام کردند. ماموران و فرماندهان و جاسوسان آنها با دل و جان و با صداقت برای جانیان فعالیت کردند.در ایران از یکسو همه نخبگان و ایدئولوگهای شیعه، آخوند و نواندیش، طرفدار استعمار عرب بودند و هرگز مدافع برابری حقوق انسانها نبودند زیرا تبعیض نسبت به انسانها و برتر دانستن مسلمان مومن، پایه ایدئولوژی اسلامی است. این نخبگان، فاشیسم اسلام را بعنوان راه نجات معرفی کرده و همیشه تلاش کردند تا از خودبیگانگی ایرانیان ادامه یابد. از سوی دیگر کمونیستهای طرفدار مسکو و پکن و کاستریستها و گواریستها، غرق در حکایت یک طبقه کارگر غیبی و افسانه ای بودند و هر مخالف سیاسی و یا هر عنصر غیر کارگری را مورد شک قرار داده و با داس طبقه برتر بر فرق طبقه های غیر کارگری و بورژوا زدند. استالین روشنفکران و مخالفان خط مشی حزب اش را بعنوان بیمار روانی به سیبری ارسال کرد و آنها را با کار اجباری و سرما و پلیس مخفی بقتل رساند. و همه کمونیستهای جهان و از جمله حزب توده و گروه های مارکسیست ایرانی مخالف حزب توده، گفتند این افراد دشمنان طبقاتی بوده اند و رفیق استالین حق داشته است. همین روحیه کرنش، همین روحیه ایدئولوژیک، همین روحیه متمایل به جنایت و استبداگرا، امروز ادامه دارد و تجلی تازه خود را در واکنش به مرگ کاسترو نشان میدهد.

الگوی کوبا: عقب ماندگی اقتصادی و ترور

پس از مرگ دیکتاتور در مقالات و پیامهای فیسبوکی، سیاسیون چپ ایرانی با شور و احساس از رفیق کاسترو سخن می گویند و به ستایش او می پردازند. آنها میگویند کاسترو «یک رهبر بزرگ» بود و «ضد امپریالیسم» آمریکا بود و بهداشت و مدرسه را ملی و رایگان کرد و دست آمریکایی ها و بورژواهای کوبایی را از سر ملت قطع کرد و او دستاردهای بزرگی را معماری کرد. آیا چنین بود؟ روشن است حق همه ملت هاست که خود را از زیر استعمار و سلطه قدرت خارجی درآورند و بر سرنوشت خویش حاکم گردند. آمریکا در سالهای 60 و 70 میلادی با کمک سیا و نظامیان، آمریکای لاتین را به قاره کودتا و پیمانهای اقتصادی تبدیل نمود. در این سالها برای آمریکا حفظ کوبای وابسته و مطیع در چارچوب این استراتژی است.

پس از واژگونی رژیم «باتیستا» در سال 1959، و پس از تصفیه حساب خونین با مخالفان و جناحای داخلی و کشتار 3000 نفر، کاسترو در سال 1965 نظام تک حزبی کمونیستی را حاکم کرده و قدرت استبدادی خود را طی 60 سال بر کوبا مستولی میکند. کوبا آزاد نیست. زیر فشار سیاسی، مردمان بسیاری مجبور به ترک میهن خود میشوند و روشنفکران و نویسندگان متعددی به زندان می افتند. رژیم تعداد روزنامه ها را بشدت کاهش میدهد و امروز فقط دو روزنامه کنترل شده توسط دولت موجود است. طبق گزارشگران بدون مرز در سال 2012، کوبا دومین کشور در جهان است که بیشترین روزنامه نگاران خود را به زندان می افکند. بخاطر سرکوب و زندان، سطح فرهنگی پائین بوده و از 195 سالن، امروز فقط 20 سالن سینما باقی مانده است. در کشور رفیق کاسترو تکنولوژی انترنت ممنوع است و جوانان و روشنفکران از این امکان اطلاعاتی مدرن محروم میباشند. اقتصاد کوبا یک اقتصاد عقب مانده مولدگرا است که 42 درصد آن متکی بر توریسم و گردشگری است و بقیه در استخراج معدن نیکل و نفت و تولید تنباکو و سیگار خلاصه میشود. در کشور رفیق کاسترو جوانان بسیاری بیکار میباشند و آرزوی رفتن به آمریکا را دارند.در کوبای کاسترو محیط زیست تخریب میشود و فساد گسترده است. در کوبای انقلابی، رفیق کاسترو بلوز ورزشی «آدی داس» پوشیده و مانند مانکن تبلیغاتی در برابر رسانه های دیداری ظاهر می شود. در کوبای سوسیالیستی هنگامیکه رفیق کاسترو بشدت بیمار شد و بناچار فعالیت دولتی خود را کاهش داد، از یاد نبرد که کنترل حزب کمونیست را در دست داشته باشد. فیدل کاسترو انقلابی از زمان کناره گیری از مسئولیت دولتی، برادرش «رائول» را در راس دولت قرار داد و پسران خود را آماده ساخت تا پس از مرگ، قدرت سیاسی را در دست خانواده باقی نگه دارند. خلاصه کنیم رژیم فیدل کاسترو، از فردای انقلاب ریشوها، یک رژیم سرکوبگر نظامی است و در مقابل دمکراسی و حقوق بشر قرار گرفته است. آرمانخواهی ابتدایی کاستریست ها، هرگز نمی تواند کارنامه سیاه او را پاک کند.

باید ازخود پرسید در طول عمر رژیم کوبا، چه جنبه ای دلپذیر و مترقی می باشد؟ بلافاصله مبلغان ایدئولوژیک این رژیم از سیاست و آموزش و بهداشت سخن خواهند گفت. چند نکته را باید یادآوری نمود. نکته اول آنکه از عمر این رژیم شصت سال میگذرد و بطور کلی حیرت انگیز نیست که مدرسه و دانشگاه رایگان و ایدئولوژیک باشد. همه کشورهای سرمایه داری از دیرباز به این خصوصیت ها دست یافته اند. کشورهای شمال اروپا و اقتصاد و تعادل اجتماعی و سطح فرهنگی چشمگیر آنها را فراموش نکنید. پس از جنگ و جدایی دو کره در سال 50 میلادی، کره شمالی بسوی بدبختی و دیکتاتوری و بردگی سوسیالیستی رفت و کره جنوبی بسوی دمکراسی و صنعت و اقتصاد سرمایه داری رفت. در کره جنوبی رشد اقتصادی با نرخ 5 درصد بوده، قدرت خرید مردم و رفاه عمومی و وضع بهداشت در سطح بالا قرارداشته، سواد آموزی به بیش از 97 درصد می رسد و باعتبار مدیریت اقتصادی اش، این کشور دوازدهمین کشور صنعتی جهان است. الجزایر پس از مبارزه علیه استعمار فرانسه در سال 1962 به استقلال رسید و از آن زمان تا امروز با حاکمیت یک گروه از نظامیان و بوروکراتهای مستبد و فاسد و مردسالار و با چپاول منابع عظیم نفت و گاز، در عقب ماندگی و فلاکت و بیسوادی و فناتیسم اسلامی و استبداد غوطه ور است. در رژیم کاسترو هیچ چیز دلپذیری وجود ندارد و هرگز کاسترو نمی تواند قهرمان مثبتی باشد.توتالیتاریسم ایدئولوژیک روشنفکر ایرانی

در سالهای 60 میلادی، مدل کوبا و الجزایر، الهام بخش بسیاری از سیاسیون ناسیونالیست و ضدآمریکایی و ضد غربی گشت و این نخبگان با فرهنگ سیاسی غیردمکراتیک شیفته رهبران جهان سومی مانند فیدل کاسترو و بومدین شدند و الگوی التقاطی سوسیالیستی ناسیونالیستی و دیکتاتوری منشانه را قطب نمای خود ساختند. بسیاری از نخبگان روشنفکری و سیاسی ایرانی در مقابل استبداد شاه و ساواک، استبداد کاستریستی استالینیستی اسلامیستی را بعنوان راه نجات نشان دادند. ما قادر نبودیم ارزش دمکراسی و حقوق بشر را درک کنیم و علیرغم انتقاد به نظام اقتصاد بازار، از استبداد مزمن سیاسی و ایدئولوژیک جهان سومی دور باشیم. تمام سازمانهای سیاسی اپوزیسیون چپ با احترام و ستایش از مدل کوبا دفاع کردند. شیفتگی روشنفکران و سیاسیون ایرانی نسبت به کاسترو عمیق بود زیرا ساختار ذهنی و فکری آنان استبداد گرا بود و تنگ نظری ایدئولوژیک توده ایستی و بیسوادی فرهنگی پایه نگرش آنان را تشکیل میداد.این زمینه تاریخی امروز هم باقدرت تاثیر میگذارد و عمل میکند. مرگ کاسترو لحظه ای است که دوباره و بطور برجسته تمام عقب ماندگی و استبدادگرایی ذهنیت روشنفکران چپ را بنمایش میگذارد. مقالات و پیام های انتشار یافته در باره مرگ فیدل کاسترو، با اشتیاق از شخصیت کاسترو و دستاوردهای انقلاب کوبا سخن میگویند، از مدل برتر «سواد آموزی و بهداشت عمومی» کوبا حرف میزنند و گاه برخی «نارسایی» های مدل کاستریستی را یادآور میشوند. ولی همه آنها دل در گرو مهر کاسترو دارند و الگوی سیاسی و احساسی و هیجانی و ایدئولوژیک آنها با کاستریسم همسوئی عمیق دارد.

خوشبختانه روشنفکران و سیاسیون زیادی از توتالیتاریسم مزمن و خطرناک فاصله گرفته و مدافع آزادی و دمکراسی شده اند و مدل کمونیسم شوروی و مائویستی و کاستریستی و تروتسکیستی و توده ایسم و گواریسم را به نقد کشیده اند. ولی افراد درمانده و ایدئولوژی زده بسیارند. از یکسو اشخاص زیادی هستند که بین دو خط ایستاده اند و به «رفیق فیدل»، «رفیق استالین»، «رفیق لنین» انتقاداتی دارند، ولی به نظر آنان این «رفقا» بانی «دستاوردهای» زیادی هستند. و از سوی دیگر افراد متعددی هستند که بطور قاطع و پایدار، «مهر و وفاداری» خود را به ایدئولوژی های ضددمکراتیک حفظ کرده اند. وابستگی ایدئولوژیک به توتالیتاریسم های گوناگون ریشه در تربیت فکری و اسطوره های ذهنی و مکانیسم های ناخودآگاه و دین خوئی افراد دارد. بسیاری از این افراد همان کسانی اند که قادر نیستند به دین اسلام و قرآن و «مذهب توده» انتقاد کنند و دستخوش توهم ها و احساساتی میباشند که به فلج کردن ذهن خردگرا منجر میشود. این افراد دارای ذهنی میباشند که با فرهنگ دمکراتیک و روحیه آزادمنش آشنا نیست و در بند هنجارها و ضوابط مقدس میباشد. این ذهن در کارکرد خود پدیده ها را از پیش و بر اساس معیار ایدئولوژیک به «خوب و بد»، «پاک و ناپاک»، «برتر و پست»، «مقدس و نامقدس»، «پرولتر و غیرپرولتر»، «مارکسیست و ضدمارکسیست»، «چپ خوب و راست بد» تبدیل کرده و قدرت پژوهشی و علمی خود را از داده است. چپ ایرانی همان نیروی سنتی باقی مانده و فکر میکند که انتقاد سطحی بر سرمایه داری معادل برتری الگوی ایدئولوژیک سوسیالیسم آنهاست. البته بحران های جهانی «اقتصاد سوسیالیستی» و فروپاشی آن در چین و بلوک شوروی، تزلزل هایی بوجود آورد ولی در مدل ذهنی این سیاسیون ایدئولوژیک، اعتقاد به سوسیالیسم همچنان پابرجاست. سوسیالیسم آنها بی شاخ و دم است و معلوم نیست چه اقتصاد و کدام شیوه رشد را میخواهد. این مدل سوبژکتیو و پادرهواست ولی با قدرت تمام، ذهن آنها را شکل داده و باورهای قدسی آنها را جهت داده است. این باورهای قدسی و خشک در بهترین حالت به استبداد دیگری ختم میشود زیرا در بطن خود نفی حقوق بشر و پلورالیسم و آزادی کامل اندیشه است. این باورهای قدسی، یاور دین و خرافه است و در تضاد با الگوی اقتصادی و اجتماعی متکی بر اکولوژی میباشد.

این چپ سنتی برای مرگ کاسترو، یک دیکتاتور و عوامفریب، گریه میکند و متاسف میشود، ولی همین چپ برای هزاران کوبایی که برای آزادیخواهی در زندان هستند، شکنجه شده اند، سانسور میشوند و یا از سرزمین خود دورافتاده اند، احساسی ندارد. بطور مسلم تاریخ را باید بطرز علمی، مطالعه کرد و انقلاب کاستریستی و اثرات آنرا را بدون محک ایدئولوژیک، باید مورد توجه قرار داد. ولی با متانت و با قاطعیت باید گفت که مدل کاستریسم، یک توتالیتاریسم عوامفریب، یک فاجعه دیگر در تاریخ بشریت است. روشنفکران چپ ایرانی بسیاری هستند که حاملین همین مدل میباشند.

جلال ایجادی جامعه شناس

0 comments

More