آخرین روزهای زندگی صادق هدایت

58 +

«آخرین روزهای صادق هدایت»، به روایت فرزانه (نویسندهٔ روشنفکر و متفکر ایرانی مقیم پاریس).

این طور می‌گذشت: «صبح اول آوریل ۱۹۵۱ با صادق هدایت قرار داشتم ... هدایت لباس پوشیده و ریش‌اَش را تراشیده بود. بعد از ورود من، پشت میزش نشست و لیوان نیمه‌تمام کنیاک‌اَش را سر کشید. بطری کنیاک‌اَش مارتل نوار آبی بود و معمولاً ندیده بودم که او صبح زود با این سماجت الکل بخورد. چشمان‌اَش پف داشت. شاید خوب و یا اصلاً نخوابیده بود. عینک دسته‌شکسته‌اَش را مجبور بود با سرانگشت بالا بزند تا نیافتد. یک ماه می‌شد که دستهٔ آن شکسته بود و او نمی‌داد آن را تعمیر بکنند. بعد هم نگاه‌اَم افتاد به زنبیل سیمی کاغذهای باطله‌ زیر میزش. توی آن تا نزدیک سه چهارم از پاره‌کاغذهای خط‌دار دفترچه پر بود. شاید هم پاره‌های کاغذ چند دفترچه بود که خط خودش روی آن دیده می‌شد.

در این باره پرسیدم. جواب داد (شاید که جمله درست یادم نباشد): همه‌اش را پاره کردم، هرچه نوشته داشتم پاره کردم، دیگر یک خط (به فارسی؟) نخواهم نوشت ...

به هر صورت، این نوشته‌های‌اش که پاره شده بود از دست رفت. حال آن که فردای آن روز، یعنی دوم آوریل ۱۹۵۱، هفت روز پیش از خودکشی‌اش، خودش مدعی بود که دوران جوانی نویسندگی‌اش به سر آمده و تازه موقع چیز نوشتن‌اش شده است.» نویسنده‌ای که نمی‌نویسد نآمیدتر از نویسنده‌ای است که از نآمیدی‌اش می‌نویسد.

در یکی از آخرین نامه‌ها می‌نویسد:

«باری، هرچه فکر می‌کنم، چیز نوشتنی ندارم – مشغول قتل عام روزها هستم ... سرتاسر زندگی، ما یک حیوان تحت تعقیب بوده‌ایم؛ حالا دیگر این جانور گرفتار شده، حسابی از پا در آمده، فقط مقداری واکنش طبیعی به طرز احمقانه کار خودشان را انجام می‌دهند. گناه‌مان هم این بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم؛ همین.»

ایّامِ پائیز است و یادِ شازده صادق خان هدایت بیشتر از پیش با ما زنده است...