برای شَمعدانی ها، برای لیلا و برای عشق ما

42 +

خانم جان علاقه‌ای خاّص به شمعدانی‌ها داشت آنچنان که برایش حرف درآورده بودند که رازِ جوانی‌ ایشان بعد از اینهمه سال ـ نوشیدنِ مَعجونی‌ بود که از گلبرگ‌های شمعدانی حاصل میشد، تمامِ اطرافِ حوضِ عمیق با کاشی‌های سبز و آبی‌ روسی و نَقش‌های اوستا حسن خانِ تَجریشی مَملو از این گلدان‌ها بود، هیچ کس جز خانم جان مَمْ حسین خانِ باغبان ـ اجازهٔ نزدیک شدن و یا دست زدن بِدانها را نداشت، به خصوص شمعدانی‌های کاسه صورتی‌ که باقیمانده از شازده میرزا علی‌ نقی‌ خان ـ همسرَش ـ پدر بزرگِ مادری من بود، این شمعدانی‌ها تنها گلهایی بود که به دّقت توسطِ زهرا خانم ـ دخترِ شاهِ شهید از باغِ اَقدسیه ـ مِلکِ تقدیمی خاقانِ اعظم به خاندانَم انتخاب شده و به عمارت باغِ منظّریه انتقال داده شده بود.

بیشتر اوقات در همین صَحنِ حوض ـ جلوی دایه جانَم بازی می‌کردم، بچه‌های دیگر دوستَم نداشتند، بَد اَخلاق بوده و حِّسِ خان گَری اَجدادی که در خون داشتم باعث میشد هم سنّ و سالهایَم تحّملم نکنند و اما بعداً فهمیدم که بیشتر به سفارشِ والدینِ خود اینگونه رفتار می‌‌کردند که مبادا کاری کنند و بچّه شازده از ایشان بِرنجد. اما حسابِ لیلا ـ یکی‌ از دختر دایی‌هایم جُدا بود، چندی بیشتر از او بزرگتر نبودَم، چون در اَعیان نشینِ کامرانیه زندگی‌ می‌‌کردند ـ بیشترِ وقت با معصومه خانم ـ نَنه آقایَش به دیدارِ ما آمده و او با زنهای دیگرِ عمارت به صحبت نشسته و لیلا هم بازی من میشد.

می‌ نشستیم جلوی نیمه پلکانِ جلوی حوض ـ آنجا بازی میکردیم، لیلا بقچهٔ بُتجقّهٔ دخترانه‌اَش را باز کرده و عروسک‌هایَش را درآورده و اول لباس تَنِ ایشان کرده و موهایِشان را شانه‌ کرده و ریز ـ ریز اَدای نَقشینه خانم ـ خوانندهٔ مخصوصِ زنانِ فامیل را درآورده و اَلَکی‌ آواز می‌خواند، دو عروسک داشت و یکی‌ خاله شَهناز بود و آن یکی‌ عمّه مَهناز... چندی بعد هر دو سرِ من و لیلا سَنگِ قَند سابیده و آقا ما را زن و شوهر اِعلام میکرد و لیلا بچّه گربه‌های باغ را در آغوش گرفته و اینها می‌شدند فَرزندانِ ما.

در یکی‌ از روز‌های اَواخرِ تابستان که بدین صورت بازی میکردیم ـ مادرِ بچّه گربه‌ها ـ که مادرم از روی علاقه وی را جیگر جان صدایَش میکرد ـ آشفته و پَریشان بدنبالِ بچّه‌هایَش گشته و وقتی‌ که آنها در آغوشِ لیلا ـ در حالِ نوازش دید ـ سخت برآشفت و صدای عَجیب و غَریبی از خود تولید میکرد و آنچنان که به لیلا هشدار دادم که جیگر جان از آن ناقُلاها بوده و چَنگ میزند اگر آزارَش دهی‌، لیلا بچّه گربه‌ها را به آرامی در کناری گذاشت و مادَرشان یکی‌ یکی‌ اینها را به دندان گرفته و در باغ ناپدید شد و لیلا از پُشت برگشت که بازی را اِدامه دهد ـ ناگه پایَش به گلدانِ شمعدانی کاسه صورتی‌ خورد و آن با صدای مَهیبی شکست و اصلاً خُرد شد و گلبرگهایَش از هم وا خوردند و لیلا عمیقاً ترسید و وحشت زده به من خیره شد. خودَم نیز درمانده به گلدانِ شکسته که همیشه در کنارش بِشادی و بِتَنهایی بازی می‌کردم نگاه می‌‌کردم، دلم سوخته بود، حال میفهمیدم که قدرِ عزیزَت را نمیدانی و آن زمان دانی‌ که از کنارَت برود و بدتر دَر برویَت پَر پَر شود، چشمانِ درشتِ لیلا سُرخِ سُرخ از بغضِ کودکانه شده بود، حالا چه کنیم؟ حالا چه بگوییم؟ حالا و حالا ـ چه و چه... اصلِ قضیه خانم جان ـ مادر بزرگم بود که عَصری به زیارتِ یکی‌ از دَراویشِ طَریقت رفته و هر آن‌ پیدایَش میشد و وای اَسَفا بر من و بر هفت جَّد و آبادَم که اگر دران حال ما را می‌‌دید ـ سیاهچال، غُل و زَنجیرِ نادری در انتظارِمان بود!

به هر حال فرقی‌ نمیکرد، هر که و هر چه مقصّر بود ـ من بخت برگشتهٔ خیر ندیده تقصیر کارِ جریان شناخته شده و میبایستی بموردِ تأدیب برسم و پس تصمیم گرفتم که از همان ابتدا خود را عاملِ این جنایت معرفی‌ کرده و حوصلهٔ خانم جان را سَر نبرده و ایشان را از اِستنطاقِ لازمه بِرهانَم، لیلا را فرستادم که برود، او نیز به اصرار که دیگر خسته شده و نیاز به چُرتِ کوچک دارد ـ ننه آقایَش را راضی‌ کرده و هر دو راهی‌ منزل ـ کامرانیه شدند، هرگاه که قدم به جلو می‌گذاشت به پُشت برگشته و نالان به من نگاه میکرد، انگاری بارِ آخر است که مرا می‌بیند و پنداری صد سال اَسیری خاقان نصیبَم شده و دیدارِ مُجدّدمان را بِگور خواهیم برد.

خیلی‌ دیر نشد که خانم جان بازگشت، خانِ درویش شُگونِ خوبی‌ برایَش گرفته و این از شادابی رویَش پیدا بود و اینرا به مَرحمتِ خدا به فالِ نیک گرفتم و با اَدا و کرشمه به وی سلام کرده و تُند تُند قضیه را برایَش تعریف کردم و جوری ایستاده بودم که وقتی‌ ایشان عصبانی میشود ـ راهِ فرار برایمَ باز باشد و خانم جان رویَش دَرهَم شد و در یک لحظه که قصدِ رفتن از آنجا را داشتم ـ پیراهَنَم را گرفت و به غایت و نهایت دلَش را باز کرده و خیلی‌ اُستوار دعوایَم کرد ـ بدان حّد که تمامِ اهلِ عمارت جمع شده و از فاصله‌ای آن طرفتَر نظاره گرِ این صحنه بودند و من اصلاً چیزی نمی‌شنیدم و تنها منتظر بودم که این لحظات به پایان رسد و جَزای جرمَم را آغاز کنم.

مجازاتِ خانم جان خیلی‌ سنگین نبود، چندی بدونِ عصرانه ـ بستنی و فالوده، چندی خَطاّطی و حفظ کردنِ چند شعرِ کوتاه و بلند و در آخر کمک کردن به باغبان تا دگر قصدِ تعّدی گری نداشته باشم و ابداً نزدیک به گلدانها نشوم، روزی که مَمْ حسین خانِ باغبان آمد ـ برایم تعریف کرد که این گفته‌ها در موردِ خانم جان واقعیت ندارد و اصلاً مَعجونی‌ در کار نیست و این گلدان‌ها را گذاشتند که بچّه‌ها به حوضِ عمیق نزدیک نشوند و چرا که سالها پیش فُلان عمو زادهٔ فُلان شازده در حوض افتاده، خفه شده و حال خانم جان از این تَرس دارد که بچّه‌ای اینگونه آخرَتی تلخ داشته باشد.

از اینکه مادر بزرگم این چنین مراقبِ اوضاع است خیلی‌ به خود بالیده و در حالیکه با دستانِ خودم گلدانِ دیگری را بِکنارِ حوض می‌گذاشتم ـ از کاری که کرده بودم خیلی‌ راضی‌ شده و خوشحالی کردم برای شَمعدانی ها، برای لیلا و برای عشق ما.  

۲۳ سِپتامبر ۲۰۱۶ میلادی، پاریس.



Boosters

Members who have given this post a Boost with their Coins

2 comments

Best   /  Newest   /  Oldest
ashianeh ashianeh (@ashianeh) Pinned comment
۰داستانی زیبا و پر احساس که خاطرات گذشته، حوض آب و شمعدانی های دورآن را زنده می کند چه خوش بود دوران کودکی!
See More
2 +
 
More