Nostalgia

23 +

ساندويچ هاى معروفِ تُخمِ مرغ آب پَز و كالباسِ خُشك مرغوب با گوجه و خيارشورِ ورقه شده در ميانِ بافتِ تُرد و شورِ نان هاى بُلكى تُرش: از نوستالژيك ترين ساندويچ ها و طعم هاىِ ماندنى براى جماعتِ كثيرى از ايرانيان، پيش از حمله و انفجارِ فلافل، ساندويچ هايى كه صبح ها يا آخر شب ها، در ترمينالِ جنوب و شرق براى مسافرها يا در شلوغى ميدان ها، يا در گوشه و كنارِ بازار و بوفه مدرسه ها هميشه حاضر بودند. كه با ديدنشان، يكباره طعم و بويشان در ذهن، جوانه مى زند و هجومِ خاطرات شكل مى گيرد. در جديدترين تحقيقات در انستيتو "وايزمان"، دانشمندان به بررسى رابطه ميان بوها، طعم ها و مكانيسمِ خاطره در ذهن انسان پرداخته اند. ناحيه بويايى از طريق رشته هاى عصبى در مغز با هيپوكمپ ارتباطِ مستقيم دارد، همه حواسِ انسان، به جز بويايى، مثلِ لامسه، بينابو و شنوايى، در جاى ديگرى از مغز پردازش مى شوند، يعنى ابتدا به "تالاموس" مى روند و از آنجا راهى بخشِ حافظه مى شوند. اين جاست كه رمزِ حس بويايى آشكار مى شود، دليلِ عدمِ توانايى ما براى تعريف و تشريحِ مشخصاتِ "يك بو"، هميشه با استعاره ها و مقايسه ها مى توانيم از بوها و طعم ها ياد كنيم، در نقطه مقابلش، اما هزاران صفت و واژه در زبان براى بيان و توصيفِ آنچه ديده و شنيده ايم، داريم. حسِ "بويايى" در انسان هميشه چيزى عجيب و نوستالژيك دارد، بايد تلاش كند، تا يك بو را، با تمام وجود در ذهنش ثبت كند، تلاشى مظلومانه و محكوم به شكست، جايى كه "زبان و گفتار" يكباره زيرِ پايمان را خالى مى كند. مثلِ كاغذهاى نوك تيزِ آغشته به عطر، كه به عنوانِ "تِست" و تجربه يك عطر، در جاهاى شلوغ به دستمان مى دهند، كاغذ خالى.

گشت و گُذارى در شيرينى فروشى ها و قَنّادى هاى شهر و مشروحِ مبحثِ "نوستالژي و طعم هاى خوب" را در مجله "چلچراغ" ورق بزنيد و بو بكشيد : در آغاز قرن بیستم، نوستالژی از یک سو به عنوان "بی‌وطنی جغرافیایی انسان" مطرح مى شود، نوعى حس و حالِ درونى فقدان و از دست دادنِ ريشه ها كه از جان آدمى سربیرون می‌آورد. ژان ژاک روسو نيز از فورانِ احساس نوستالژی در سربازان سوئیسی پس از شنیدن یک ملودی خاطره انگیز نوشته است. مارسل پروست در رمانِ "در جستجوی زمان از دست رفته" از قهرمان داستانش پس از نوشیدن یک چای و نوشیدنی خاص مى نويسد، كه يكباره به یاد گذشته و دوران کودکی‌اش همراه با عمه‌اش می‌افتد، گذشته شیرینی که در ان یک کودک خوشبخت بود و نه یک مرد بالغ بیزار از دنیا. شواهدى نيز وجود دارد از احساسِ نوستالژیكِ برانگیخته شده از دلِ منظره‌ها، طعم‌ها و بوهای خاص كه یادآور کودکی هستند. به دنياي طعم و بوهاى نوستالژيك خوش آمديد.

Smells do bring back memories, Smell goes into the emotional parts of the brain and the memory parts, whereas words go into thinking parts of the brain. This could explain why memories sparked by smell feel nostalgic and emotional, rather than concrete and detailed. You have an odor, you may not identify the odor, but you are associating that with some memories. The first time you smelled apple pie you may have been at your grandmother’s house.

جلدِ مجله و تبليغِ قديمى تمام رنگي از نوشابه ايرانى: خاویار وُدکا نوشابه اى كه در ايران ساخته مى شود و نامِ آن ايرانى است، محصولِ شرکتِ "ایران می اهواز" یکی از بهترین وُدکاهایِ ایرانی بود که قسمتِ عُمده آن به اروپا صادر مى گرديد. شُركاى كارخانه "ایران می اهواز" شاملِ دو برادر به نام هاىِ "جان و ژاکِ حکیم زاده" و آقاى "حسينِ تحريريها" بودند، كه برادرانِ حكيم زاده پس از انقلابِ اسلامى و سرنِگونى خاندانِ پَهلوى به اسرائیل مهاجرت کردند و تنها "حسین تحریریها" در ايران ماندند. فرمولِ خاویار ودکا در اختيارِ اقای تحریریها بود، که پيش از آن در صادراتِ خاویار به اروپا فعالیت داشت. نامِ خاویار از این جهت بر روى اين محصول قرار داده و "برند" این محصول شد، که ایران در اروپا نامی اشنا و شناخته شده در حوزه خاويار بود و نام گذاری خاویار بر روى نوشيدنى ودکا، کیفیت و مرغوبیتِ اين محصول را در ذهن تداعی میکرد. شركتِ "ایران می اهواز" توليد كننده انواعِ مشتقات الکل صنعتى، طبى و نوشيدنى بود و یکی از محصولات اين مجموعه نيز، خاویارِ ودکا بود. این كارخانه پس از انقلابِ اسلامى به دليلِ منعِ مصرفِ مشروباتِ الكلى و تحريمِ كاملِ كارخانجاتِ توليد كننده الكل، موردِ حمله مردمِ انقلابى و مسلمان قرار گرفت و با تمامِ تجهیزات به اتش کشیده شد. سپاس از آقاى "افشينِ تحريريها" پسرِ گرامى آقاى حسينِ تحريريها و تقديمِ خاطره اى از يك كارخانه فراموش شده.

چراغ هاى ديوارى با نورِ ملايم، گارسون ها با كُت و شلوارِ قرمز، ميزها و تَجهيزاتِ مُدرن و شيكِ كازينو و گروهِ نوازنده ايتاليايى در هُتل "آبعلی" در سال هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدي: اعضایِ ایتالیایی گروه ارکسترِ هتل کازینویِ آبعلی در حالِ بازى رولِت و تقديمِ خنده به دوربينى كه آغازِ دهه پنجاه را به تصوير مى كشد. اين هُتل از بناهایِ تاریخی تهران در چهل و پنج كیلومتری شرقِ تهران و بر فرازِ شهر آبعلی، ساخته شده است و به "هتل آبعلی"‌ معروف بوده است. این مجموعه نخستین ساختمانِ داراى بدنه يكپارچه بُتنی در ایران است و قدمتِ آن به سال هزار و سيصد و دوازده خورشيدى می‌رسد. زمانى كه طراحی و معماری آن به یك مهندس روسی و دو معمارِ آلمانی سپرده شد و در نهايت در سال هزار و سيصد و شانزده خورشيدى آغاز به كار كرد. كارينو و دانسينگ بود و بعدازظهرهاى جمعه در نور كمرنگ و فضاىِ پرشده از دودِ سيگار، ميزهاىِ دو نفره زيرِ نور قرمز رنگ چراغ ها و تانگوهاىِ جيك تُو جيك با دخترهاىِ مينى ژوپ پوش و پسرهاى دمپا گشاد و مو بيتلى.

همه ما، اين صحنه و اين چيدِمان را، در دوره اى از گذشته در خاطر داريم، تركيبى از آفتابِ صَلاتِ ظُهر، پُرِ نور براى بيدارى و پُر از سايه براىِ خوابِ نيمروز، ضبطِ صوت قِرمز رنگ، نوارِ كاسِتِ قديمى و يك استِكان چاى: آدم ها، خَلوت هاى عجيبى با "ترانه هاى محبوبشان" دارند، گونه اى آيين و مناسِكِ خاص در كار است. و انگار چيزهايى در انسان هستند كه از همان آغاز، روزهاى پايانى و پيرى اش را لمس مى كنند، چيزى از همه "ناكافى بودن ها و كَم آوردَن هاى جَهان" در ما شعله مى زند، مثلِ خاطراتِ من از روزهاى كودكى و خانه پدربزرگ، پَهن شُدنِ آفتاب در اِيوانِ خانه كه رو به حياط بود و شيشه هاى تِشنه اى براى نور داشت. وَزيدنِ نسيمِ خُنَكى از لاى برگ هاى سبزِ درختانِ خانه، ديوارهاى مهربانى كه بوى يادگارهاى گذشته را داشتند، و بازى با پِسرعموها، دُختر عَمه ها و گوش دادنِ يكباره و محو شدن در صداى "داريوش" از ضَبطِ صوتِ جوان ترين عمو، كه هنوز "مُجَرّد" بود و مِهمانِ خانه، صداى تَكيده پدربزرگ و دَست هاى پدر كه مِثلِ "وَان يَكاد" بود، و من، كه وَسَطِ اين تاريخِ لعنتى، گُم شده بودم، تاريخى كه "چِشم زَخم" بود و "سِريالى ترين قاتِلِ جَهان"، و ما با اسطوره ها، ترانه ها، آرِزوها، و روياهاى چند نَسل، بُزُرگ شديم و كوچه را ديديم، حياطِ و طَرحِ گُل هاى فَرش از يادمان رفت، كوچه را با مُشت هاى گره كرده، شَلوارهاى پاچه گُشاد و دُخترانِ لَوَندَش تا انتها رفتيم و "بُن بَست" را مَزّه كرديم، چاىِ داغِ مادربزرگ، سَرد شد، جوابِ سلامِ پدربزرگ، يادمان رفت، پِدر از ما، داغ كرد و مادَر، از صُبح تا شَب، نگرانمان بود، قصه ما، امتدادِ شب بود تا شَب. هيولاها، وارد شدند، گودزيلا و گيدورا نبودند، همه از جِنسِ خودمان و كِتابِ پدربُزرگ را رنگِ رويِشِ تباهى زدند، سوال هاى دفترِ پِدر را بي جواب گذاشتيم، آرِزوى باغ را به عوضِ خودِ باغ، از پدر به ارث برديم و با يِك "شِكلَكِ ديوانه وار كه همزمان ترسناك و خَنده دار است" و صورتى كَج و كوله، به استقبالِ كودكانِ نسلِ بعد و نوزادانِ در راه، مى رويم، با فَريادِ خنده اى كه مو را به تَن سيخ مى كند، شبيه خنده هاى پيرمردِ خِنزِر پنزِرى. سِپاس از "اَنار بانو" و خانه قديمى "خاله جان" كه قصيده و غَزَل مى سازد.



Boosters

Members who have given this post a Boost with their Coins

0 comments

More