ما ، من ، ما - مهدی اخوان ثالث

37 +

81xcuyxc.jpg

تقدیم به آشیانهء گرامی




ما ، من ، ما


هیچیم

هیچیم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید

وز اهل عالم های دیگرهم

یعنی چه پس اهل کجا هستیم ؟

از عالم هیچیم و چیزی کم ، گفتم .

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد

نور سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثل ِ شادی ، غم

ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق ، مثل پروانه

اهل نماز ِ شعله و شبنم

اما

هیچیم و چیزی کم .


رفتم فراز بام خانه ، سخت لازم بود

شب بود و مظلم بود و ظالم بود

آنجا چراغ افروختم ، اطراف روشن شد

و پشه ها و سوسک ها بسیار

دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد

کِشتم اسیر بی مروت زرده خواهد شد

باغ شبم افسرده خون مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنایم را

و پشه ها و سوسک ها رفتند

غم رفت ، شادی رفت

و هول و حسرت ترکِ من گفتند

و اختران خفتند

آنگاه دیدم آن طرف از سکنج ِ بام

سک دختر زیباتر از رویای شبنم ها

تنها

انگار روح آبی و آب است

انگار هم بیدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت شادی است

انگار تصویر خدا در بهترین قالب است

انگارها بگذار

بیمار !

او آن « نمی دانی و می دانی » است

او لحظه ی فرار جائویی

او جاودانه جاودانتاب است

محض خلوص و مطلق ناب است


از بام پایین آمدیم ، آرام

همراه با مشتی غم و شادی

و با گروهی زخمها و عده ای مرهم

گفتیم بنشینم

نزدیک سالی مهلتش یک دم

مثل ظهور اولین پرتو

مثل غروب آخرین عیسای ِ بن مریم

مثل نگاه غمگنانه ی ما

مثل بچه ی آدم

آنگه نشستیم و به خوبی خوب فهمیدیم

دیدیم باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک

باز ما

هیچیم و چیزی کم .



تهران فروردین ۶۹

lfrs24wn.jpg



شاید شعر « ما ، من ، ما » از آخرین شعرهای امید ، گویاترین نشانی سه دوره ی تحول فکری امید باشد که در عین حال پایان زندگی شعری او هم هست.(۱)


"این آخرین شعری است که هنوز چاپ هم نشده است، همین امسال بعد از مدتها که حال و حوصله ی شعر گفتن نداشتم، یعنی بیمار بودم - یک درخت شلیل تو خانه ما هست شکوفه کرده بود و اینها، شکوفه های صورتی نظیر شکوفه ی هلو. شب اول فروردین، نه، ششم, بله ششم بود، شب که شد، پشت شیشه، حالت شیشه طوری که منم اینجا نشستم روی تشک برقی و از این حرفها، آن مثل آیینه ی سیاهی، منم هنوز پرده ها را نینداخته بودم. آنوقت چراغ سقف آویز ما هم افتاده بود. انگار توی همین شکوفه های هلو، تو درخت شلیل، خب گفت: حالتی رفت که محراب به فریاد نرود. و واقعا به نظر من هوش ربا بود. من دیدم در حاشیه این طبیعت عجیب و عظیم ما چی هستیم، هیچ، از هیچ هم چیزی کمتر- آن وقت این شعر به خاطرم خطور کرد. این سه قسمت دارد ، اولیش سخنگو ماست، بعد من می شود، دوباره باز می گردد به ما ."



۱ :کتاب صدای حیرت بیدار چاپ اول صفحه ۵۰۴-۵۰۶





Boosters

Members who have given this post a Boost with their Coins

0 comments

More